۩۞۩ پاتوق دختران و پسران ایروونی ۩۞۩
::::: بزرگترین مرجع سرگرمی دختران و پسران ایروونی :::::
|
|
آهو و موش آهو و موش نخجیربانی دام خود را بر زمین گسترد. آهویی از آنجا می گذشت. خامی کرد و در دام افتاد. آهوان دیگر که این رویداد اندوه انگیز را دیدند، روی خود را گردانده رفتند. از آن سوی موشی از سوراخ خود برآمد. آهوی دلسوخته از او یاری خواست و خواهش و زاری کرد تا راه آزادی را بر وی بگشاید. موش گفت: سر آزاد خود را به خواست خود به زنجیر و بند دادن، واپسین پلۀ نادانی و نابخردی است. اگر بخواهم گره های این دام را با دندانه خود پاره کنم، شاید دندانهای خودم آسیب ببیند و چیزی جز درد و زیان و گزند دستگیرم نشود. اگر نخجیربان سر رسد و ببیند من دارم تو را از بند و تنگ می رهانم با خشم و کین خانه و کاشانه ام را ویران خواهد کرد و خودم را هم خواهد کشت و من گرفتار سرنوشت ناگواری خواهم گشت. تو نه دوست منی و نه دشمنم. اهو گفت: هر چند تو مرا نمی شناسی و مرا دوست خود نمی دانی، بزرگ منشی و جوانمردیت باید تو را به آزاد سازی من بگرایاند. موش باز گفت: اگر بهای آزاد کردنت هزار دشواری و دردسر نبود و رنج بسیار برایم فراهم نمی آورد، تو را شاد می ساختم و از دشواری هراسی نداشتم. آهو گفت: اما اگر کسی را سرشت آزادمنشانه و خون بزرگ منشانه باشد، رنج بردن و سختی کشیدن برای سودمندی دیگران را پذیرد. جهانت روزکی از خود براند ***** به جز کار نکو از تو چه ماند؟ پیشینیان گفته اند هر آنکس موجود زنده ای را از رنج و درد برهاند و راهی را به گمراهی بنمایاند، از آتش دوزخ رسته. اما موش این سخنان را به گوش نگرفت و می خواست به همان جایی که آمده بود بازگردد. نخجیربان آمد و دید که آهو چه زیباست و گفت: آن را زنده خواهم فروخت. همان دم مردی خداترس و پاکدل از آنجا می گذشت وی در جامۀ پرهیزگاری شدو در برابرش فروتنی و خودشکنی نمود. او از نخجیربان پرسید که بهای آهو چند است. نخجیربانپاسخ داد: یک سکۀ زرد. مرد گفت: هرآنکس بخت برگشته ای را از مرگ برهاند، خود را از تباهی خواهد رست و آهو را خرید و آزاد کرد.
نوشته شده توسط بهنام | لینک ثابت | موضوع: :: داستان :: |
یک داستان بسار زیبا و قشنگ (حتما بخونید) .:: تو سیاه پوستی ::. هر چند وقت دستم به کاری بند بود. بعضی از شغلهایم را برای اینکه به کار دیگری مشغول شوم رها میکردم. بعضی وقتها هم به علت سر و وضعم و طرز صحبت کردنم و همچنین زل زل نگاه کردن به کار فرما ار سر کار اخراج می شدم. می خواستم مقداری پول پس انداز کنم ولی نمیتوانستم پول کافی بدست باورم. بعضی وقتها اصلا شک میکردم که بتوانم اینکار را انجام بدهم. یکی از روزهای بیکاری به طور اتفاقی سراغ همکلاسی قدیمی ام گریس رفتم. گریس در ساعت فروشی خیابان کپیتول کار میکرد. وقتی کنارش رسیدم مشغول شستن و تمیز کردننجره های مغازه بود. بی مقدمه پرسیدم: می دانی کجا میتوانم کار پیدا کنم؟ با بی اعتنایی نگاهی به من انداخت خندید و گفت: آره می دانم. کجا؟ گریس گفت: ولی نمی دانم میتوانی سر کار طاقت بیاری یا نه. پرسیدم منظورت چیه؟ کار کجاست؟ :: برای خوندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید
ادامه مطلب نوشته شده توسط بهنام | لینک ثابت | موضوع: :: داستان :: |
|
|