تبليغاتX
۩۞۩ پاتوق دختران و پسران ایروونی ۩۞۩ - یک داستان بسار زیبا و قشنگ (حتما بخونید)

::::: بزرگترین مرجع سرگرمی دختران و پسران ایروونی :::::





یک داستان بسار زیبا و قشنگ (حتما بخونید) 

.:: تو سیاه پوستی ::.

هر چند وقت دستم به کاری بند بود. بعضی از شغلهایم را برای اینکه به کار دیگری مشغول شوم رها میکردم. بعضی وقتها هم به علت سر و وضعم و طرز صحبت کردنم و همچنین زل زل نگاه کردن به کار فرما ار سر کار اخراج می شدم. می خواستم مقداری پول پس انداز کنم ولی نمیتوانستم پول کافی بدست باورم. بعضی وقتها اصلا شک میکردم که بتوانم اینکار را انجام بدهم.

یکی از روزهای بیکاری به طور اتفاقی سراغ همکلاسی قدیمی ام گریس رفتم. گریس در ساعت فروشی خیابان کپیتول کار میکرد. وقتی کنارش رسیدم مشغول شستن و تمیز کردننجره های مغازه بود. بی مقدمه پرسیدم:

می دانی کجا میتوانم کار پیدا کنم؟

با بی اعتنایی نگاهی به من انداخت خندید و گفت: آره می دانم.

کجا؟

گریس گفت: ولی نمی دانم میتوانی سر کار طاقت بیاری یا نه.

پرسیدم منظورت چیه؟ کار کجاست؟

گریس گفت: صبر داشته باش خودت می دانی دیک من تو را خوب می شناسم. تو تمام تابستان سعی کردی که سر یک کار هم که شده طاقت بیاوری و بچسبی به کار ولی نتوانستی. چرا؟ چون عجول و دسپاچه ای صبر نداری اشتباه بزرگت هم همین است.

چیزی نگفتم چون او باز هم داشت همان چیزهایی را تکرار می کرد که قبلا از او شنیده بودم. سیگاری آتش زد و دودش را با لذت تمام بیرون داد. در حالی که سعی میکردم وادارش کنم که به صحبتش ادامه دهد گفتم:خوب.

گریس رام شد و گفت: طبقه ی بالای این ساختمان دفتر یک کمپانی عینک سازی است و رئیسش هم سفید پوستی از ایالت الینویز است.

به شاگردی احتیاج دارد که تمام تابستان و همینطور صبح ها و عصر های زمستان برایش کار کند. می خواهد یک نفر سیاه پوست را با کار تجارت آشنا کند. تو ریاضیات هم که خوب می دانی و درست برای این کار ساخته شده ای. من با آقای گرین راجع به تو صحبت میکنم و بعد با تو تماس میگیرم.

پرسیدم: فکر می کنی الان بتوانم او را ببینم؟

گریس ناراحت شد و فریاد زد:

تو رت به خدا صبر داشته باش!

گفتم: شاید سیاه پوست ها یک چیزی کم دارندکه باید خیلی صبر کنند. و بعد خندیدم ولی او خیلی پکر شد. از او تشکر کردم و راه افتادم.

یک هفته از او خبری نداشتم. کم کم نا امید شدم. بعد یک روز بعد از ظهر گریس به خانه ی ما آمد و گفت: مثله اینکه کاری بدست آوردی.

فکر کنم موقعیتی برایت پیش آمده که کار تجارت را هم یاد بگیری. ولی خوب گوشهایت را باز کن باید خیلی خونسرد و آرام باشی در ضمن یادت باشد که تو سیاه پوستی.

کارت هم از فردا شروع میکنی.

چقدر مزد می دهند؟

برای شروع کار هفته ای 5 دلار بعدا اگر از کارت خوششان آمد یک چیزی هم اضافه می کنند.

امیدم بیشتر شد. بعد از این همه بد بختی اوضاع اونقدرها هم بد نبود. بخت یارم شده بود و می رفتم که کار تجارت را یاد بگیرم. در ضمن لازم نبود ترک تحصیل کنم.

به گریس گفتم: با کمال میل این کار را می پذیرم.

گریس گفت: تو می خواهی برای یک سفید پوستکاغر کنی به همین خاطر باید رفتار و کردارت با او خوب باشد و هر طور که شده با او خوب کار کنی.

صبح روز بعد قبل از اینکه حتی کار شرکت شروع بشود بیرون دفتر کمپانی عینک سازی بودم. در همان حال به خودم گوشزد می کردم که: باید مودب باشم؛ درباره ی آنچه می خواهم بگویم قبلا فکر کنم قبل از هر کاری اول باید فکر کنم، بعد آن کار را انجام بدهم؛ باید در جواب همیشه بگویم: بله قربان، نخیر قربان؛ همچنین رفتارم باید طوری باشد که سفید پوستها خیال نکنند من خودم را مثل آنها می دانم. در همین حال ناگهان جوان سفید پوستی به طرف من آمد و پرسید:

چه می خواهی؟

گفتم: قربان؛ به من گفته اند که اینجا کار است؟

آره بیا.

پشت سر او از چند پله بالا رفتم. در دفتر را باز کرد. کمی دستپاچه شده بودم، ولی رفتار جوان سفید پوست به من آرامش می بخشید. نشستم و کلاهم را دستم گرفتم.

اندکی بعد دختر سفید پوستی به درون اتاق آمد و مشغول تایپ کردن شد. به زودی مرد لاغر سفید پوستی که موهایش خاکستری رنگ بود وارد شد و به اتاق پشتی رفت. دست آخر مرد قد بلند سفید پوستی که صورت سرخ و پر خونی داشت از راه رسید. نگاه سریعی به من انداخت و پوشت میزش قرار گرفت. رفتار تندش می گفت که باید آمریکایی باشد.

شاگرد جدید هستی هان؟

بله قربان.

با مهربانی گفت: بگذار این نامه ها و بسته های پستی را جمع و جور کنم بعد با تو صحبت کنم.

بله قربان.

حتی سعی می کردم لحن صدایم آهسته و آرام باشد، لحنی پیشنهادی یا حاکی از تمایل شدید در آن نباشد.

نیم ساعت بعد، آقای گرین مرا به کنار میزش فرا خواند و با دقت تمام راجع به درس و اینکه چه مقدار ریاضیات خوانده ام سوالاتی کرد. وقتی گفتم که دو سال ریاضی خوانده ام خوشحال به نظر میرسید.

پرسید: چقدر تمایل داری که این کار تجارتی را یاد بگیری؟

گفتم: با کمال میل قربان، بهتر از این دیگر نمی شود.

گفت که می خواهد سیاه پوستی را برای تجارت عینک تربیت کند و همچنین میخواهد که مرا راهنمایی و کمک کند. سعی داشتم طوری به او جواب بدهم که بفهمد کوشش خواهم کرد ارزش زحماتی را که برایم میکشد داشته باشم.

پس از اینکه آقای گرین مرا با تمام کارمندان تجارتخانه آشنا کرد، رو به من کرد و در حالی که به در و پنجره و کف اتاق اشاره می کرد گفت:

« پسر حالا ببینم اینجا رو چه طوری تمیز می کنی!»

:: پایان ::

(( کلیک رو تبلیغات یادت نره ه  ))

 

نوشته شده توسط بهنام | لینک ثابت | موضوع: :: داستان :: |